تعريف فلسفه فقه

1
معناى فلسفه:

فلسفه گاه به صورت مطلق (و بدون اضافه شدن به چيزى) استعمال مى شود كه در اين صورت فلسفه به معناى هستى شناسى است كه مى كوشد احكام هستى را ارائه و موجود بماهو موجود را شناسايى كند و گاه استعمال آن به صورت مضاف به يك پديده است كه در اين صورت, فلسفه به معناى كاوش عقلى و تأملى عقلانى درباره آن پديده است, خواه اين پديده (و به تعبير ديگر آنچه فلسفه به آن اضافه شده است) يك علم باشد, مانند فلسفه رياضيات, فلسفه حقوق و يا از سنخ غيرعلم, مانند فلسفه ذهن, فلسفه هنر و.

اگر فلسفه به صورت مضاف ذكر شود, اگرچه با فلسفه مطلق در اين ويژگى مشترك است كه كاوشى عقلانى انجام مى دهد از نظر متعلق با آن تفاوت دارد. فلسفه مطلق نظر به هستى مى افكند و مى خواهد موجود بما هو موجود را بررسى كند, در حالى كه فلسفه مضاف به بررسى عقلانى يك پديده مى پردازد و در چهارچوب آن باقى مى ماند, يعنى مثلاً فلسفه حقوق صرفاً حقوق را بررسى مى كند و به فراتر از آن نظر ندارد و فلسفه رياضيات تنها به رياضيات مى پردازد و همين طور ديگر موارد.

تعريف دوم:

فلسفه هر علم آشكار ساختن پيش فرض هاى عالمان آن علم و بررسى و تبيين آنهاست. مقصود از پيش فرض ها اصول, باورها و اعتقاداتى است كه عموماً در علم به بحث گذاشته نمى شود و بيشتر عالمان علم به آن پيش فرض ها توجه و التفات خودآگاهانه ندارند, هرچند در حقيقت از آنها بهره مى گيرند و براى پيش برد علم از آن بهره مى گيرند

تعريف سوم:

فلسفه علم عبارت از پژوهش معطوف به معيارشناسى از نگاه درجه دوم است. دو نوع فعاليت علمى وجود دارد: فعاليت درجه يك كه فعاليتى درون علم است و فعاليت درجه دوم كه رشته مطالعات و تأملاتى از بيرون علم درباره آن است. اگر اين رشته مطالعات از بيرون معيارشناسى بود فلسفه علم مى شود. در مقابل اين معيارشناسى, تاريخ شناسى قرار دارد كه آن هم از بيرون است. وقتى معيارشناسى گفته مى شود دست كم دو حوزه براى معيارشناسى درجه دوم پيش روى قرار مى گيرد: روش شناسى علم و معيارشناسى تبيين درست علمى.

بدين ترتيب فلسفه فقه مجموعه اى از بحث هاى نظرى است كه:

يكم. انگاره ها و باورهاى منتهى به شكل گيرى و تحول دانش فقه و يا منتهى به ظهور ديدگاه يا ديدگاه هايى در اطراف موضوع, منابع, قلمرو و روش و حتى مسائل آن را آشكار مى سازد;

دوم. به بررسى و ارزيابى اين انگاره ها و باورها و تبيين ماهيت و بافت تاريخى و اجتماعى فقه و گزاره هاى آن و تفسير مفاهيم علمى و نظريه ها در فقه مى پردازد;

سوم. روش هاى مناسب و توضيح شرايط درست بودن يك ديدگاه و يا نظريه را در فقه توصيه مى كند. تعريف فلسفه فقه را به صورت مختصرترى مى توان ارائه كرد: فلسفه فقه شناخت پيش فرض ها و معيارهايى است كه برپايه آنها فعاليت هاى فقهى از حيث گستره, منابع, روش فقه, مسائل فقهى و نظريه هاى فقهى توصيف و يا توصيه مى گردد, خواه اين فعاليت استنباطى باشد و يا غير استنباطى. نخستين و اصلى ترين تأثير فلسفه فقه تأثيرى است كه به صورت مستقيم در اجتهاد و فرآيند آن برجاى مى نهد تا آنجا كه بايد ادعا نمود بدون بهره مندى از توانمندى هاى فلسفه فقه و نگاه پوياى آن نمى توان صحت نسبتاً پذيرفتنى بسيارى از فرازهاى استنباط و يا مباحث اجتهادى عرض تاريخ پى گيريم كه با بهره گيرى از تجارب تاريخى غنى شده است, نه در طول تاريخ و به صورت ميراث خوارى كه خود نيز نمى داند تحت چه شرايط و زير چتر چه تطوراتى به وضعيت فعل نايل آمده است.را تضمين كرد.

در واقع فلسفه فقه امكان مى دهد كه اجتهاد را به خودآگاهى و شناخت از بيرون نايل آوريم و آن را به صورت فرايندى در عرض تاريخ پى گيريم كه با بهره گيرى از تجارب تاريخى غنى شده است, نه در طول تاريخ و به صورت ميراث خوارى كه خود نيز نمى داند تحت چه شرايط و زير چتر چه تطوراتى به وضعيت فعل نايل آمده است.

اگر بخواهيم تعريفي از فلسفه فقه ارائه کنيم بايد بگوييم:

فلسفه فقه، مباحثي است که به کليت فقه مي پردازد و به آن دسته از پرسش هاي اساسي که روياروي کلّ فقه نهاده اند پاسخ مي دهد؛ مباحثي که روند کار فقه را در دو حوزه؛ يکي کلّ فقه و ديگري کار فقيه بررسي مي کند (کاتوزيان، 1380: ص103). به عبارت ديگر، فلسفه فقه مجموعه تأملات نظري و نيز تحليلي در باب علم فقه است

« فلسفه فقه از آن رو که يک علم شناختي کلّي و ناظر است، خصلت گزارشي و پژوهشي را همراه با سنجش گري دارد؛ مانند فلسفه هر علم، ديگري که همراه گزارش و پژوهش به سنجش هم مي پردازد» (عابدي شاهرودي، 1380: ص167). «فلسفه علم فقه به سؤال از چيستي علم فقه پاسخ مي دهد. در واقع تار و پود علم فقه را از هم باز مي کند و به ما نشان مي دهد که علم فقه چگونه بافتي دارد. به عبارت ديگر، تاريخ و فلسفه علم فقه آيينه تمام نماي علم فقه است. فلسفه علم فقه يک دانش انتقادي است» (شبستري، 1380: ص60)


2

ب ) بررسي رابطه فلسفه فقه با علم اصول فقه بيشتر صاحب نظران فلسفه فقه را متمايز از اصول فقه دانسته اند و تفاوت هايي ميان آن دو قائل شده اند.

«به نظر مي رسد فلسفه فقه عام تر از اصول فقه است. ما قبل از ورود به علم اصول، مطالب زيادي داريم که اول بايد آن ها را حل کنيم تا نتيجه اش را در علم اصول پياده کنيم» (کاتوزيان، 1380: ص1452)

«اصول فقه، از آن حيث که بخش عمده اي از دستگاه عظيم فقه است، جزء موضوعات فلسفه فقه محسوب مي شود به اين معنا که فلسفه فقه به بيان دانش نظاره گر، اصول فقه را به عنوان بخش استنباطي دستگاه مورد مطالعه قرار مي دهد. اصول فقه عهده دار جنبه استنباطي فقه است؛ اما فلسفه فقه چنين جنبه اي را برعهده ندارد و تنها از ديدگاه ناظر، تماميت فقه را از حيث مبادي، صور، اجزاء، غايات و مسائل مورد شناسايي قرار مي دهد» (عابدي شاهرودي، 1380: ص165) برخي هم فلسفه فقه را تکميل کننده دانش اصول مي دانند؛ البته بر ضرورت وجود فلسفه فقه هم تأکيد مي کنند:

«علم اصول همه نيازهاي فقه را برطرف نمي کند و جايگاه فلسفه فقه خالي است؛ زيرا فقه با قبول پيش فرض هايي حرکت مي کند و علم اصول با پذيرش آن به تبيين مکانيسم فقه نظر دارد. به تعبير ديگر، فلسفه فقه خصلت آزاد انديشي فلسفه را با خود همراه دارد. همان گونه که فلسفه، باورهاي مسلّم ديگر علوم را به بحث و نقد مي کشد، فلسفه فقه نيز پيش فرض هاي فقه و حتي اصول و رجال را به نقادي مي نشيند» (مهريري، 13852: ص52 و 14)؛

اما در اين ميان برخي هم سرانجام تفاوتي ميان آن دو قائل نيستند و حتي در يک نگاه کلّي فلسفه فقه را جزئي از اصول فقه قلمداد کرده اند: «همان طور که فلسفه فقه نگاه درجه دوم نسبت به فقه دارد، علم اصول هم نگاه درجه دوم به فقه دارد. وقتي در اصول بحث مي شود ماهيت حکم شرعي چيست؟» يا «حجت به چه معنايي است؟» همه مسائلي هستند که نسبت به فقه درجه دومند و با نگاه بيروني به فقه طرح شده اند. با توجه به نکته فوق، فلسفه فقه مي تواند بخشي از علم اصول به معناي عام آن باشد. نظر نهايي من اين است که فلسفه فقه بخشي از علم اصول است ليکن با اين حال باز کردن بابي به نام فلسفه فقه اشکالي ندارد» (لاريجاني، 1380: ص5213 و 52352)

پيش فرض هاي موجود در علم فقه:

مباحث کلامي:

منطقه الفراغ:

سيره و فعل معصوم:

حدود دخالت عقل در فقه:

تلقي دين از آزادي و تعقّل:

تلقي فقيه از کتاب و سنت:

اهداف فقه يا مقاصد شريعت:

فقه و نظام سازي:

بحث ثابت و متغير در دين:

رابطه فقه و زمان و مکان:

رابطه فقه و برنامه:

رابطه فقه و علوم ديگر

تحولات مباني فقه در تحولات علم:

ساز و کار تأثير فلسفه فقه در اصول فقه:

برگرفته از سايت حوزه علميه مهدي ميرزايي http://ahmadmirzaei.blogfa.com

/

+ نظر جدید

تصویر امنیتی کد جدید

© كليه حقوق معنوي اين سايت مطابق قوانين نرم افزاري متعلق به پژوهشکده مدیریت اطلاعات و مدارك اسلامي مي باشد.