كيفيت جريان مباني در فلسفه فقه و فقه حكومتي

جلسه يازدهم درس خارج مباني فقه حكومتي

سيد محمد مهدي ميرباقري

فهرست عناوين
مقدمه(1) 1
ـ سيماي کلي مباني فقه و نحوه اثرگذاري آنها در تحليل اضلاع حكم 1
ـ تأثير مباني فقه حکومتي در تحليل «مکلف، فعل و موضوع» حکم 1
ـ علم کلام، شاملترين و فلسفه فقه، نزديکترين مباني تأثيرگذار بر حکم ... 2
ـ روش تعبد به وحي (نه روش فلسفي محض) در بحث از مباني 2
ـ منتهي شدن علوم بالادستي فقه، به حکمت ديني (نه فلسفه) 3
ـ رابطه مباني فقه با فقه؛ تأليفي يا انسجامي؟ 3
ـ تأليف علوم، نتيجه منطق حيثي نگري 4
ـ تفاوت منطق فرآوري علوم فرادستي در علوم پايين دستي با منطق حيثي 4
ـ تحليل اضلاع فرمان الهي، موضوع محوري فلسفه فقه 7
پي نوشت: 7
 

 


1
مقدمه(1)

در جلسات گذشته بعد از تعريف فقه حکومتي عرض شد كه رويكرد اول در فقه حكومتي ناظر به «فقه موضوعات اجتماعي» است و رويكرد ديگر، ناظر به «فقه نظامات اجتماعي» و رويكرد سوم هم ناظر به «فقه سرپرستي» و تكامل اجتماعي است. گفته شد که بايد به مباني فقه حكومتي بپردازيم و از آنجا وارد فقه حكومتي شويم. يك دسته از اين مباني، مباني فلسفه فقهي هستند دسته ديگر، مباني فلسفه اصولي هستند. دسته ديگر، مباني معرفت شناختي و برخي نيز مباني علوم اجتماعي و مباني كلامي هستند.

 

ـ سيماي کلي مباني فقه و نحوه اثرگذاري آنها در تحليل اضلاع حكم

در مباني فلسفه فقهي بيشتر با يك نگاه بيروني به موضوع شامل علم فقه مي‌پردازيم. تعريف فقه، پيشينيه فقه، دامنه فقه و تحليل موضوع اصلي علم فقه و ابعاد و اضلاع آن، موضوع فلسفه فقه است. اساساً فلسفه يك علم، علمي است كه ـ به اصطلاح امروزي ـ با نگاه درجه دو، به ضرورت موضوع و دامنه فقه مي‌پردازد و موضوع محوري فقه (که بررسي فرمان الهي است) را موضوع تحليل قرار مي‌دهد. اما در مباني‌اي كه بالاتر از فلسفه فقه هستند يك دسته مباني مثل مباني جامعه شناختي و ... هستند كه اثرگذار بر حوزه فقه هستند.

 

ـ تأثير مباني فقه حکومتي در تحليل «مکلف، فعل و موضوع» حکم

اين مباني از چند ناحيه بر حوزه فقه اثر گذار هستند؛ ابتدا از ناحيه تحليل مكلف. مثلاً اگر براي نهادهاي اجتماعي و جامعه، هيچ اصالتي قائل نباشيم و آنها را اعتباري بدانيم طبيعتاً مكلف، فرد خواهد بود؛ نه جامعه به عنوان يک امر اصيل. تأثير ديگر از ناحيه تحليل فعل و متعلق تكليف است كه آيا متعلق تكليف هميشه فعل فرد است يا فعل سازمان و يا فعل جامعه؟ آيا فعل حكومت چيزي غير از فعل فرد است؟ اگر چيزي جز فعل فرد نداريم، پس هميشه فقه احكام، معطوف به فعل آحاد مكلفين خواهد بود؛ لذا تقسيمات خاصي مثل تقسيم كفايي و عيني خواهد داشت، ولي اگر فعلي داريم كه فعل سازمان يا فعل جامعه و حكومت است، مباحث ديگري مطرح مي شود. در واقع، فقهي داريم كه ناظر به فعل سازمان است و فقهي كه ناظر به فعل حكومت است و نيز، فقهي كه ناظر به فعل فرد است. بنابراين هم به لحاظ مكلف، هم به لحاظ تحليل فعلي كه متعلق احكام است، و هم به لحاظ موضوعاتي كه متعلق فعل مكلف است، متفاوت مي‌شوند. لذا بايد بحث كنيم آيا موضوعاتي كه در فقه مطرح مي شود و موضوع فعل مكلف است، فقط موضوعات فعل فرد است، يا موضوعات فعل سازمان و موضوعات فعل حكومت هم داريم؟ بنابراين، مباحثي كه در مباني علوم اجتماعي و مباني جامعه شناسي (و حتي در مباني فلسفه تاريخي مطرح مي‌شوند) در تحليل فعلي كه در فقه متعلق حكم قرار مي‌گيرد و در تحليل موضوعات افعال، به ما كمك مي‌كنند.

 

پس اگر بخواهيم دامنه فقه را ترسيم نموده و احكام فقهي را استنباط كنيم به مباني‌اي نياز داريم كه در آنجا دامنه فعل، متعلق حكم و دامنه موضوع افعال مورد تحليل قرار گيرد. در فقه رايج يك فرهنگ حاكم است و آن فرهنگ اين است كه هم فعلي كه متعلق حكم است، فعل فرد است و هم موضوعات، موضوعات فعل فردي هستند و سنخ ديگري از موضوع و فعل در آن تصوير نمي شود. اين تصوير براي اينكه خودآگاه شود به يك سلسله بحث‌هاي پيشيني نياز دارد تا از ارتكاز ناخودآگاه به يك ارتكاز خودآگاه تبديل شود.


2

بخش ديگر از مباني فقه در معرفت شناسي تعريف مي‌شود كه در آنجا بايد از نو، چيستي فهم و معرفت را مورد تحليل قرار دهيم؛ که نتايج اين بحث در فقه منعكس مي‌شود. به عنوان مثال در فقه، يك سلسله احكام داريم که بايد به شارع استناد داده شوند و وقتي مي‌خواهيم اين احكام را بفهميم از بستر «فهم» عبور مي‌كند. مي‌خواهيم بگوييم فهم ما از احكام، چگونه به حجيت مي‌رسند که اين، تابع تحليل ما از فهم است. فهم چيست تا بگويم حجيت فهم چيست. حجيت فهم، مربوط به علم اصول است ولي بحث تحليل فهم، بحث معرفت شناختي است. اين بحث معرفت شناختي در علم اصول سرريز مي‌شود و از آنجا وارد علم فقه مي‌گردد. بحثي كه در مورد حجيت، در علم اصول وجود دارد اين است كه همه حجج را به «يقين» بر مي‌گردانند و از حجيت يقين بحث مي‌كنند؛ يقين حجت است «لأنّه بنفسه طريق إلى الواقع». اين تحليل از حجيت يقين، تابعي از معرفت شناسي است. اگر در معرفت شناسي، تعريف يقين و علم تغيير كند حتما بحث حجيت يقين دستخوش دگرگوني خواهد شد و وقتي بحث حجيت يقين دگرگون شد حجيت در علم اصول دستخوش تحول مي‌شود. ما در مباني علم اصول بحث از حجيت يقين مي‌كنيم و سپس، آن را در علم اصول قاعده مند مي‌كنيم و مي‌گوييم نظام يقين كه حجت است و در فقه مورد استفاده است، کدام است. در آنجا مي‌گوييم يقين يا به حكم واقعي است يا به حكم ظاهري. يقين به حكم ظاهري، يا از طريق اماره حاصل مي‌شود يا از طريق اصل عملي. و ... . يعني همان يقيني كه حجت شد را را در علم اصول، طبقه بندي و مقنن مي‌كنيم و سپس در فقه به كار مي‌گيريم. پس، از آنجا که حجيت يقين، تابعي از مباحث معرفت شناسي است لذا بايد مباحث معرفت شناسي در فلسفه اصول فرآوري شوند و در اصول و فقه وارد شوند.

 

ـ علم کلام، شاملترين و فلسفه فقه، نزديکترين مباني تأثيرگذار بر حکم شناسي

به عبارت ديگر، براي ورود به فقه حكومتي، نياز به يك مباحث پيشيني از سنخ معرفت شناسي داريم كه اين مباحث معرفت شناسي در علوم پايين دستي خود جاري و از آنجا وارد فقه مي‌شوند. و همچنين يك سلسله مباني‌اي داريم كه فراتر از اينهاست و مباني كلي علم كلام و بحث حكمت الهي است. مثل بحث توحيد و اسماء و صفات الهي، و تقريري كه از دين داريم و ... . اينها به شدت در فقه تأثيرگذار هستند. به عنوان مثال، اگر دين را در شريعت خلاصه كنيم حتما فقه، همان فقه شريعت خواهد بود، اما اگر گفتيم که دين، جريان الوهيت و ولايت و شريعت است و شريعت، حلقه نهايي است و احكام فقه، مناسك جريان ولايت و مناسك جريان الوهيت محسوب مي شوند، در اين صورت، وقتي در فقه از دين اجتماعي بحث كنيم فقط از شريعت بحث نمي كنيم، بلکه حتماً يكي از اركان جريان دين در جامعه، بحث جريان ولايت خواهد بود؛ يعني رابطه بين ولايت معصوم? و ولايت اجتماعي و تحليل از ولايت اجتماعي در فقه، كه يكي از اركان نظام سياسي اسلام است به تحليل ما از دين بر مي‌گردد و اين مطلب، در علم كلام بحث مي‌شود و از آنجا به فقه و فقه حکومتي تسري پيدا مي‌کند.

 

اثر اين مباني در فقه، يكي از حوزه تحليل فرمان الهي و بررسي اضلاع اين فرمان است كه عبارت است از حكم، فعل (متعلق حكم) و موضوع متعلق فعل. يعني در تحليل سه ضلع فرمان (حكم، فعل و موضوع) اثر مي‌گذارند. به عبارتي، تحليلي که در مباني ارائه مي‌شود، در علوم فرادستي مي‌آيد و از طريق فلسفه فقه وارد فقه مي‌شود. نزديك ترين علوم پيراموني فقه عبارتند از فلسفه فقه و فلسفه اصول؛ يعني تحليل موضوع محوري فقه، كه فرمان الهي است (و اضلاع اين فرمان) و تحليل مسئله اصلي علم اصول كه «حجيت» است.

 

البته نمي گوييم که مباني انسان شناختي در فقه دخيل نيست، ولي آن چيزي كه در خصوص فقه حكومتي، بيشتر اثرگذار است مباني علوم اجتماعي است؛ چون اغلب موضوعاتي كه در مباحث فقه حكومتي مطرح مي‌شود مباحث موضوعات اجتماعي است و مكلف آن هم نوعاً از نوع جامعه و سازمان است.

 

ـ روش تعبد به وحي (نه روش فلسفي محض) در بحث از مباني

3

از سوي ديگر، وقتي مي‌خواهيم از مباني بحث كنيم نمي خواهيم به روش فلسفي بحث كنيم و نمي خواهيم فلسفه را به عنوان دانش اعلي، حاكم بر فقه كنيم، بلكه مي‌خواهيم معرفت منسوب به دين را بر فقه حاكم كنيم؛ يعني هرگاه از مباني كلامي يا معرفت شناسي يا مباني فلسفه علوم اجتماعي بحث مي‌كنيم نمي خواهيم به روش عقلي محض بحث كنيم يا فقط به روش خاصي كه مثلاً در فلسفه علوم اجتماعي متداول وجود دارد. بلكه معتقديم كه استناد اين مباني به دين بايد تمام شود و در نهايت، دين بايد بر مباني و فرهنگ حاكم بر فقه هم حاكم شود نه اين كه دانش‌هاي عقلاني محض حاكم شوند. اين فقط در خصوص فقه هم نيست؛ بلكه در ساير علوم هم همين گونه است. فرض كنيم اگر بخواهيم علوم انساني، اسلامي شود، اين اسلاميت، از مسير حاكميت فلسفه اعلي تمام نمي شود. يكي از شيوه‌هايي كه الان وجود دارد همين است که مدعي‌اند براي اين كه علوم انساني را اسلامي كنيم بايد فلسفه‌هاي مضاف به علوم توليد كنيم و اين فلسفه‌هاي مضاف به علوم، زير مجموعه‌هاي فلسفه اعلاي اسلامي هستند. بنابراين، فلسفه اعلاي اسلامي را در حد فلسفه مضاف به علم، فرآوري كنيم و وقتي مفاهيم پايين دستي اين فلسفه را (كه مفاهيم بالادستي علم خاص هستند) را توليد كرديم از طريق آن مفاهيم بالادستي، آن علم خاص را مديريت كمي کنيم. اگر توانستيم از طريق آن مفاهيم بالادستي، علم خود را سامان دهيم علم اسلامي به وجود مي‌آيد؛ مثل اقتصاد اسلامي روانشناسي اسلامي و ... . بر اين اساس، براي توليد روانشناسي اسلامي، فلسفه اعلاي اسلامي را در حوزه فلسفه روان شناسي تنزل مي‌دهيم و از آنجا به ساحت روان شناسي وارد مي‌کنيم تا روان شناسي اسلامي توليد شود. اين مطلب را نه فقط در علوم، در باب مدل سازي اجتماعي هم مي‌گويند. در مدل سازي اجتماعي هم، بايد فلسفه علم توسعه را ذيل فلسفه اعلا استنباط كنند و آن را در توسعه را جاري نمايند. اگر اين اتفاق بيفتد در يک گام، دانش‌هاي سكولار را به حوزه فرهنگ اسلام نزديك مي‌كند؛ يعني الان دانش‌هاي فرادستي علوم انساني و علوم اجتماعي، دانش‌هاي سكولار هستند و اگر اين دانش‌هاي فرادستي، متأثر از فرهنگ فلسفي اسلامي شوند و مباني شان را از فلسفه اسلامي بگيرند قاعدتاً به علم ديني نزديكتر مي‌شويم. در اين ترديدي نيست، اما حاصل آن چيزي نخواهد شد الا علم فلسفي؛ يعني علم زيرمجموعه فلسفه به وجود مي آيد و اگر به تمدن تبديل شود، تمدن فيلسوفان ولو فيلسوفان مسلمان خواهد بود نه تمدن انبياء. از نظر ما وقتي تمدن، اسلامي مي‌شود كه مستند به اسلام باشد نه مستند به فلسفه. اگر مرجع مدل‌هاي اداره و پايان سير علومي كه مي‌خواهيم بر اساس آنها برنامه ريزي اجتماعي كنيم به فلسفه ختم شد براي ديني شدن علم و مدل و تمدن، كافي نيست؛ گرچه اگر همين‌ها متأثر از فلسفه اسلامي توليد شوند يک گام رو به پيش خواهد بود؛ لذا با شيوه فلسفه‌هاي مضاف مخالفت نمي كنيم، بلکه مي‌گوييم اين شيوه فلسفه مضاف شيوه نهايي ديني كردن تمدن نيست.

 

ـ منتهي شدن علوم بالادستي فقه، به حکمت ديني (نه فلسفه)

البته عقل هم جايگاه دارد. نقش عقل در توليد مفاهيم بالادستي و فلسفه اعلاست و در توليد روش و در توليد مباني زيردستي فلسفه مثل مباني جامعه شناسي هم جايگاه دارد؛ به عبارت ديگر، عقل در روش، در مفاهيم عام و همچنين در فرآوري اين مفاهيم حضور دارد. در هيچ لايه‌اي از توليد اين علوم، سهم عقل را انكار نمي كنيم اما سهم تعبد به وحي را هم بايد در کنار آن بياوريم. حتي در روش اگر عقل محض را اصل قرار دهيم، در واقع، از عقل سکولار استفاده مي‌کنيم. به تعبيري، جايگاه عقل را نمي توان انکار کرد؛ منتها بحث مهم در نسبت بين عقل و وحي است. اگر عقل در روش عملكرد خود در همه موارد، متعبد به وحي نبود يعني عقلي كه فلسفه توليد مي‌كند، يا عقلي كه فلسفه مضاف توليد مي‌كند يا عقلي كه روش، توليد مي‌كند اگر (نه در مواد نه در صورت) متعبد نبود فلسفه و دانش سكولار شکل مي‌گيرد. اگر اين عقل، فقط در «مواد»، متعبد بود فلسفه التقاطي به وجود مي‌آيد. فلسفه اسلامي. فلسفه التقاطي است چون در «مواد» متعبد ولي در روش، سكولار است. هيچ كجا در فلسفه اسلامي نمي بينيم که اثبات ثنويت كنند هيچ كجا نمي بينيم که انكار معاد كنند يا هيچ كجا نمي بينيم صفات حضرت حق را انكار كنند. ملاصدرا در حكمت متعاليه به جاي اين كه امور عامه را مقدمه الهيات بمعني الاخص قرار دهد از اول، توحيد را در الهيات امور عامه فلسفه مي‌آورد و وقتي وجود را موضوع اصلي فلسفه قرار مي‌دهد و مي‌گويد اصالت با وجود است، در واقع، همان وجود حضرت حق را اصل قرار مي‌دهد و همه امور عامه را هم ذيل آن تعريف مي‌كند. يعني حد اوليه امور عامه فلسفه را مبتني بر توحيد بنا مي‌کند. پس، نمي خواهيم بگوييم که اينها دنبال ديني كردن فلسفه نبودند. اما روش فلسفه را روش عقلي محض مي‌ديدند و فلسفه آنها به لحاظ روش، تعبد به وحي نداشت، استناد آن به وحي، استناد موردي و غيرقاعده مند شده است و لذا نظام ادبيات آن، تابعي از نظام ادبيات وحي نيست؛ ولو اين كه مسائل و نتايج آن، به شدت متأثر از ايمان فيلسوفانه و تحت تأثير معارف ديني ما بوده است و در اين هيچ ترديدي نداريم، ولي آن را مطلوب و كافي نمي دانيم.

 

به اعتقاد ما در طبقه بندي علوم مستند به وحي، نمي توان گفت که اولين علم مستند به وحي، فلسفه است که زير مجموعه آن، فلسفه‌هاي مضاف درست كنيم و ذيل فلسفه‌ هاي مضاف هم، دانش توليد كنيم. و از اين رو، نمي خواهيم اين علوم بالا دستي فقه را به فلسفه اسلامي منتهي كنيم، بلکه مي‌خواهيم به اسلام منتهي كنيم؛ يعني اگر دانش‌ها را بالا دستي فقه را طبقه بندي كنيم در نهايت، ممكن است به «حكمت ديني» مستند به وحي برسيم كه همان حل و فصل مسائل كلاني است كه فيلسوفان ما به آن مي‌پردازند؛ منتها با نگاه قاعده مند و مستند به وحي.

 

ـ رابطه مباني فقه با فقه؛ تأليفي يا انسجامي؟

4

نکته مهم ديگر اين است که اگر مي‌گوييم علوم بالادستي مثل معرفت شناسي، مباني علوم اجتماعي و علم كلام كه در فلسفه اصول و بعد از طريق فلسفه اصول در اصول و فقه سرازير مي‌شوند، نمي خواهيم بگوييم كه آن مباني بالادستي به صورت مباني تأليفي بايد توليد شوند و يك دسته علوم تأليفي به علم فقه به وجود بيايد، بلكه مي‌گوييم آن علوم بايد به صورت انضمامي توليد و وارد علم فقه شوند.

 

ـ تأليف علوم، نتيجه منطق حيثي نگري

در يك دسته از طبقه بندي‌ها براي علوم، مثل اينكه در قديم مي‌گفتند حكمت يا عملي است يا نظري، و حكمت نظري و حكمت عملي هم به سه دسته تقسيم مي‌شود و... علوم را به صورتي مي‌بينيم كه موضوعات آنها مستقل از همديگر است و لذا محصول يك علم، وارد علم بعدي نمي شود؛ كما اينكه خاصيت طبقه بندي حيثيتي همين است. مثلا اگر فلسفه از احكام «موجود بما هو موجود» بحث مي‌كند، اما همين كه موجود رياضي مطرح شد، بحث از آن، يعني بحث از حيثيت موجود بما هو جسم تعليمي، ديگر كار فلسفه نيست. يا بحث از موجود بما هو جسم طبيعي در فلسفه بحث نمي شود؛ از موجود بما هو جسم طبيعي در طبيعيات بحث مي‌شود نه در فلسفه. همچنانكه از موجود متحيث به حيثيت جسم تعليمي در رشته‌هاي رياضي بحث مي‌شود. به تعبير ديگر، موجود، داراي حيثياتي است؛ موجود بماهو موجود، موضوع فلسفه است كه از احكام عام و التزامات عام آن بحث مي‌شود اما همين كه موجود، حيثيتي به نام حيثيت طبيعي يا رياضي پيدا كرد، ديگر موضوع بحث فلسفه نيست، بلكه موضوع بحث علوم پايين دستي است. اين علوم پايين دستي از حيثيت خاص موجود (حيثيت تعليمي يا حيثيت طبيعي يا ...) بحث مي‌كنند. در اين صورت، هيچ وقت احكام علم فلسفه، وارد علوم پايين دستي نخواهند شد. علامه بزرگوار طباطبايي (ره) در اول كتاب روش رئاليسم مي‌گويند كه موضوع فلسفه، غير از علوم است و تنها خدمتي كه به علوم مي‌كند اين است كه موضوع علوم را اثبات مي‌كند؛ مثلاً اثبات مي‌كند كه «جسم تعليمي، موجود» يا «جسم طبيعي، موجود»، و ديگر هيچ فرآورده‌اي براي علوم پايين دستي خودش ندارد. اين به خاطر آن است كه علوم را حيثي ديده و موضوعات را داراي حيثيت‌هايي مي‌بينيم كه هر حيثيتي، در يك علم بحث مي‌شود. (البته هيچ گاه رياضي دانها ننشسته‌اند كه فلسفه، موضوع علم آنها را اثبات كند؛ يعني كار لغوي مي‌كنند و خدمتي كه مي‌كنند خدمت بي فايده‌اي است). بنابراين، احكام اين حيثيت، ربطي به احكام آن حيثيت ندارند و لذا علوم بالادستي مثل فلسفه هيچ دستاورد جدي براي علم پايين نخواهند داشت. لذا اساساً به گمان ما در اين مبنا، فلسفه‌ي مضاف به علم مادون، بي معنا مي‌شود و فرآوري فلسفه در حدي كه در علم مادون كاربرد داشته باشد، معقول نيست.

 

ـ تفاوت منطق فرآوري علوم فرادستي در علوم پايين دستي با منطق حيثي

5

بنابراين وقتي مي‌خواهيم از علوم فرادستي فقه بحث كنيم نمي خواهيم آن علوم را به گونه‌اي بحث كنيم كه از يك موضوعي بحث مي‌كند و آن موضوع هم هيچ ارتباطي به موضوع فقه ندارد؛ و لذا آنها را به صورت يك ادبيات تأليفي كنار هم بچينيم، كما اينكه در فلسفه و طبيعيات و علوم زيردست آن در دوران گذشته تقريباً (نه تحقيقاً) همينطور بوده است، بلكه وقتي مي‌خواهيم علوم را (از كلام يا حكمت تا مباني پايين دستي آن و تا فقه) طبقه بندي كنيم مي‌گوييم كه علوم فرادستي مثل معارف كلامي حتماً بايد در فلسفه علوم اجتماعي و ... فرآوري شود؛ يعني حكمت اعلي كه به شكل قاعده مند، مستند به دين است، بايد تنزل پيدا كند و در حكمت مضاف به علوم اجتماعي جاري و ساري شود.

 

اگر منطق ما منطق ملاحظه حيثي موضوعات بود نمي توانيم بحث از يك حيثيت را به حيثيت دوم بكشانيم و بحث از حيثيت اول، هميشه راجع به حيثيت اول است و بحث از حيثيت دوم هم هميشه راجع به حيثيت دوم است؛ هم مواد آنها و هم روش استدلال آنها متفاوت است. روش استدلال در بحث از حيثيت عام «موجود بما هو موجود» روش برهاني است و مواد آن هم از بديهيات به نظريات سير مي‌كند. اما وقتي وارد موجود طبيعي مي‌شويم، روش ما فقط روش استدلالي نيست، بلكه حتماً روش تجربي هم وارد آن مي‌شود و مواد هم فقط بديهيات اوليه‌اي كه در فلسفه به كار مي‌روند نيستند. در اين نگاه، هر موضوعي كه در علوم از آن بحث مي‌كنيم يك حيثيت عامي دارد كه آن حيثيت عام، در فلسفه بحث مي‌شود اما آن حيثيت عام ربطي به حيثيت خاص ندارد؛ چون دو تا حيثيت است. همه حرف ما همين است كه همه علوم را كه پشت سر هم مي‌چينند، از ده حيثيت اين موضوع بحث مي‌كند اما حيثيت اول در حيثيت دوم جاري نمي شود. البته مصداقاً با همديگر مواجهه‌اي دارند اما اين مواجهه مصداقي موجب نمي شود يك مفهوم از يك حيثيت، در حيثيت دوم فراوري شود تا وقتي از حيثيت دوم بحث مي‌كنيم ملاحظه تناسبات حيثيت اول را هم كرده باشيم. اگر علوم، حيثي شدند ممكن است در آن موضوع پايين دستي، چند حيثيت، موضوع بحث باشد كه هر حيثيتي در يك علم بحث شده، اما اين حيثيت‌ها نسبتي با هم ندارد؛، چون سه حيثيت يك موضوع هستند و مفهومي كه در حيثيت اول، توليد شده نسبتي با حيثيتيات ديگر ندارد.


6

علامه بزرگوار شهيد مطهري (ره) در علل گرايش به مادي گري يك حرفي دارند كه مي‌گويند يكي از علل گرايش به مادي گري در غرب اين است كه خيال مي‌كنند نظام علت و معلولي كه علم مدرن كشف كرده است و هر روز هم مجهولات بيشتري را معلوم كرده، با اعتقاد به مبدأ حيات، منافات دارد؛ لذا مي‌گويند هرچه دامنه علم گسترش پيدا مي‌كند دامنه حضور حضرت حق كم مي‌شود. ايشان معتقدند كه اين اشتباه است؛ چون همه اين دانش‌ها هيچ منافاتي ندارد با اين كه در فلسفه اعلا همه اين روابط علي و معلولي مستند به يك علت اوليه باشد كه آن خداي متعال است. لازمه نظر ايشان اين است كه آنجا كه بحث از حيثيت عام هستي مي‌كنيم، در علوم پايين دستي هم از همان بحث مي‌كنيم. همين موجود چه از حيث عام، مستند به خداي متعال شود و چه نشود، يكسان است؛ يعني حيثيت معلوليت و عدم معلوليت آن نسبت به حضرت حق، هيچ ربطي در تحليل علمي ندارد و يك حيثيت تأليفي است. اين فرمايش، لازمه حيثيتي كردن علوم است. بر اساس اين نگاه، چه تفاوتي مي‌كند كه ما بگوييم خدا هست يا خدا نيست! فرآيند فعل و انفعالات مادي را تحليل مي‌كنيم؛ خدا باشد يا نباشد! (در حالي كه به نظر مي‌رسد فيلسوفان آنها به اين مطلب توجه مي‌كنند). به عبارت ديگر، بر اساس اين فرمايش، موضوع، حيثيتي دارد كه در دانش‌ها از آن بحث مي‌شود و علوم مدرن اين حيثيت را كشف كرده‌اند و يك حيثيت ديگري دارد كه موضوع بحث فلسفه است. هر تصميمي كه آنجا بگيريم ربطي به اين حيثيت ندارد؛ يعني اگر بگوييم از حيث موجود بودنش منسوب به حضرت حق است ربطي به فيزيك و شيمي و علوم زيست شناختي ندارد. اگر منسوب نيست، باز هم ربطي ندارد. يعني هر حرفي كه آنجا بزنيم در اينجا يكسان است. در حالي كه اگر اين علوم را به صورت انسجامي و انضمامي ببينيم، همين كه مبدأ اعلي اثبات مي‌شود تحليل فيزيكي ما از عالم عوض مي‌شود و آن تحليل، بايد در فيزيك حضور پيدا كند. نمي شود بگوييم خدا هست و هر تحليل فيزيكي هم درست است و معيار صحت قوانين فيزيكي ربطي ندارد به اين كه ما در فلسفه بگوييم خدا هست يا نيست (نه مادتاً و نه روشاً)! اگر بخواهيم علوم فرادستي را با اين رويكرد بچينيم هيچ وقت علوم فرادستي، دخالتي در علم پاييني نخواهند كرد؛ بنابراين بود و نبودشان فقط يك خاصيت زينت المجالس است. بحث از فلسفه فقه يا بحث از مباني علوم اجتماعي بحث از كلام، در فقه يك بحث زينتي مي‌شود. ما اين حرف را نمي گوييم. اگر ما بحث از علوم فرادستي مي‌كنيم حتما بايد به گونه‌اي اينها را به هم مرتبط كنيم كه حلقات يك زنجيره شود و آن مفهوم فرادستي در مفهوم پايين دستي جاري شود و در مفهوم پايين دستي، مصرف شود؛ نه اينكه به مصرف خود علم پايين دستي نرسد! در اين صورت، مثلاً اگر با مفروضات ايماني وارد تحليل فيزيكي شويم حتماً غير از اين است كه با مفروضات غيرايماني وارد شويم. اينكه عالم حكيمانه خلق شده است و به سمت عالم آخرت مي‌رود و ... در فيزيك اثر مي‌گذارد. مگر اينكه مفروضات ايماني را به عنوان ادبيات تأليفي بدانيم و در كنار كتاب فيزيك قرار دهيم. فرهنگ اين علوم در علوم پايين دستي وجود دارد حتي اگر آن را نبينيم! بايد آن را خود آگاه كرد. حتماً نوع نگاه فلسفي ما به جهان در فلسفه فيزيك، فلسفه زيست و فلسفه رياضي مي‌آيد و از آنجا وارد علوم مي‌شود.

 

همين طور، وقتي يك حرفي در علم كلام زديم بايد در معرفت شناسي و از آنجا در جامعه شناسي و در بحث حجيت، و در قواعد اصولي و استنباط‌هاي فقهي دخالت كند. اگر دو نفر در مبناي كلامي با هم اختلاف نظر دارند و نتوانند آن را در فقه فرآوري كنند هردو وارد فقه مي‌شوند و در فقه يك حرف مي‌زنند، ولي اگر بتوانند آن را فرآوري كنند و حيثيتي نبينند حتما اختلاف نظري پيدا خواهند كرد. به عنوان مثال، كاري كه صدر المتألهين در فلسفه كرد اين بود كه يك مفهوم مركزي درست كرد و همه فلسفه را حول اين مفهوم طرح كرد. واقعيت يا ما به ازاء وجود است يا ما به ازاء ماهيت است. ملاصدرا گفت كه همه مفاهيم فلسفي را ذيل وجود يا ماهيت تعريف كنيم و مفهوم حركت، عليت، زمان، و ساير مفاهيم و تقسيم بندي‌هاي فلسفه را بر اين اساس تعريف كنيم. تعريف وحدت و كثرت حتماً در اصالت ماهيت غير از اصالت وجود است و ... . حال سخن اين است كه همچنانكه در يك علم (فلسفه)، مفاهيم به صورت پيوستار ديده مي‌شوند، مي‌توان در علوم پايين دستي و بالا دستي هم همين كار را كرد.


7

اگر بحث‌هاي فرادستي فقه، ادبيات تأليفي باشند زينتي مي‌شوند و فايده عملي ندارد؛ چون فقه راه خود را مي‌رود؛ ولي اگر مفاهيم بالادستي در مفهوم پايين دستي حضور پيدا مي‌كنند و به اين مفاهيم شكل مي‌دهند آن وقت بايد به گونه‌اي بحث از مباني كرد كه ناظر به مرتبه بعد باشند و وارد علم شوند. مثلاً از مباني علم فقه ما اين است كه خداوند متعال حكيم است، يا از مباني علم فقه ما اين است كه قرآن تحريف نشده است يا از مباني فقه ما اين است كه اهل بيت? معصوم هستند. همه اينها از مباني فقه هستند اما بايد در اصول و فقه فرآوري شوند. همچنانكه در علم اصول هيچ وقت نمي گوييم كه اگر نتوانستيد روايات را جمع كنيد شايد معصوم? خطا كرده است!! چون در مباني كلامي قائل به عصمت ائمه? هستيم. در كلام معصوم?، اختلاف نيست. اين ائمه هداي معصومين? مثل شخصيت ??? ساله هستند حرف روز اول با حرف روز آخرشان، هماهنگ است. لذا روايت نبي اكرم? را كنار روايت منقوله از وجود مقدس حضرت بقيه الله? مي‌گذاريم و جمع مي‌كنيم. بنابراين، يك مبناي كلامي (عصمت ائمه?) به يك قاعده اصولي در باب تعادل و تراجيح تبديل شده است و لذا نمي گوييم يكي از قواعد تعادل و تراجيع اين است كه تكامل در علم ائمه? پيدا شده و حرف آخر، مقدم است. چون امام?، معصوم است اگر يك جايي يك «مطلق» گفت و جاي ديگر، يك «مقيد»، نمي گوييد: حواسش نبوده و تهافت گفته است، بلكه مي‌گوييم حتماً غرض حكيمانه‌اي داشته است. ولي اين حرف‌ها را درباره صدرالمتألهين مي‌زنيم؛ مثلاً اگر در دوره جواني كتابي نوشته و همان بحث را در كتاب ديگري در دوره آخر عمر به نگارش درآورده، حرف آخر عمر را مقدم مي‌داريم؛ چون ايشان عصمت ندارند. خلاصه اينكه يك بار مباني را به عنوان زينت مي‌چينيم، اما يك بار مي‌بينيد آن مباني فرآوري و به قاعده تبديل مي‌شود. اينكه «خداوند حكيم است» بايد در حكمت كلام و سپس در حكمت تخاطب بيايد؛ يعني در تخاطب، حكيم است و امثال ذلك. اگر نتوانيم اين قبيل مباني را در علم پايين دستي بياوريم صرف اين كه مبنا درست مي‌كنيم، چيزي را حل نمي كند. مباني بايد به صورت يك نظام مفاهيم به هم پيوسته باشد كه يكي در ديگري سريان و جريان پيدا مي‌كند. اين سريان و جريان چگونه بايد اتفاق بيفتد راجع به منطق كار و روش كار است.

 

ـ تحليل اضلاع فرمان الهي، موضوع محوري فلسفه فقه

نكته نهايي اين است که در اين جلسات نمي خواهيم همه مباني مثل خداي متعال و صفات جلال و جمال حق تعالي را بحث کنيم، بلکه آنجا كه مباني، اختلافي هستند و بر حوزه فقه حکومتي اثرگذار هستند را مورد بحث قرار مي‌دهيم. و در بين اين مباني هم گزينش مي‌كنيم و آنها که اولويت دارند و سهم تأثيرشان بيشتر است را مبناي بحث قرار مي‌دهيم؛ به همين دليل، بحث را از فلسفه فقه شروع مي‌كنيم که نزديكترين علم به علوم پيراموني فقه است. همه مباحث فرادستي فقه، هم در فلسفه فقه بحث نمي شود، بلکه آن مباحثي كه در علوم پيراموني فلسفه فقه هستند در موضوع فلسفه فقه فرآوري مي‌شوند و به نتايج فلسفه فقهي تبديل مي‌شوند و از طريق آن نتايج فلسفه فقهي، وارد فقه مي‌شوند. فرض كنيم اگر بحث دين شناسي از مباني فقه است حتما دين شناسي عريان را در فلسفه فقه بحث نمي كنيم؛ دين شناسي بايد در فلسفه فقه فرآوري شود و به مسئله فلسفه فقهي تبديل شود و نتيجه‌اش در فلسفه فقه ظاهر شود و سپس به فقه بيايد.

 

موضوع محوري فلسفه فقه، تحليل فرمان حضرت حق است. بايد بحث كنيم که فرامين الهي در حوزه فقه حكومتي چيست؟ فرمان چيست، اضلاع فرمان الهي کدام است تا از طريق تحليل آن به موضوع فقه حكومتي برسيم.


==
پي نوشت:

[1]ـ اين جلسه در تاريخ 4/2/1392 در مسجد خاتم الانبياء شهرك پرديسان قم برگزار شده است.

http://isaq.ir/vdcgrt9t4ak9n.pra.html

+ نظر جدید

تصویر امنیتی کد جدید

© كليه حقوق معنوي اين سايت مطابق قوانين نرم افزاري متعلق به پژوهشکده مدیریت اطلاعات و مدارك اسلامي مي باشد.